Mittwoch, 1. Juni 2016

خودکشی دختر ۱۴ ساله پس از بازگشت از مدرسه

خودکشی دختر ۱۴ ساله پس از بازگشت از مدرسه

خبرگزاری هرانا ـ دختر ۱۴ ساله بعد از تعطیلی از مدرسه خود را حلق‌آویز کرد. لازم به یادآوری است که در طی ماههای اخیر موج نگران کننده ای از خودکشی بخصوص در بین نوجوانان ایرانی به راه افتاده است.
به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از آنا، ساعت ۴ بعد ازظهر روز گذشته زن جوانی با پلیس تماس گرفت و از خودکشی دخترش خبر داد.
به دنبال این خبر بازپرس جنایی تهران وارد عمل شد. در تحقیقات اولیه مادر این دختر به بازپرس سعید احمدبیگی‌ گفت: “امروز وقتی از سر کار برگشتم با جسد دخترم به صورت حلق‌آویز مواجه شدم. دخترم کلاس هشتم است و امروز ساعت ۱۱ از مدرسه به خانه بازگشت. بعد از آن اقدام به خودکشی کرده است”.
بازپرس جنایی دستور تحقیقات بیشتر در این رابطه را صادر کرده است.

افشین سهراب زاده بدون درمان به زندان بازگردانده شد

افشین سهراب زاده بدون درمان به زندان بازگردانده شد

خبرگزاری هرانا – افشین سهراب‌زاده زندانی سیاسی و مبتلا به سرطان زندان میناب که درپی وخامت حالش امروز عصر به صورت اورژانسی به بیمارستانی خارج از زندان منتقل شد بود، علی‌رغم نظر پزشکان مبنی بر لزوم بستری شدنش با مخالفت حفاظت زندان میناب به دلیل ماهیت «پرونده اش» بدون درمان به زندان بازگردانده شد. در هفته های اخیر این زندانی برای چندین مرتبه به دلیل مشابه به مراکز خارج از زندان منتقل شده که هر بار بدون رسیدگی کافی به زندان برگردانده شده است. خطر مرگ افشین سهراب زاده را تهدید می کند.
به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، افشین سهراب‌زاده زندانی سیاسی و تبعیدی در زندان میناب که به سرطان روده مبتلاست و از مشکلات خونریزی داخلی شدید رنج می برد، با پیشرفت مشکل تنفسی عصر امروز به طور اورژانسی به بیمارستانی در خارج از زندان منتقل شد.
یک منبع نزدیک به این زندانی با اعلام این خبر در گفتگو با گزارشگر هرانا تاکید کرد: “پزشکان بیمارستان به دلیل وخامت حال افشین قصد بستری کردن وی را داشتند. اما با مخالفت ماموران حفاظت زندان میناب به دلیل ماهیت پرونده اش روبرو شدند، پزشکان اعلام کردند مسئولیت عواقب بازگشت این زندانی بیمار به زندان با مسئولانی است که از بستری شدن او ممانعت کردند. درنهایت افشین را بدون درمان به زندان بازگرداندند.”
این منبع پیش‌تر به هرانا در رابطه با انتقال اورژانسی افشین سهراب زاده به بیمارستان با اعلام این‌که وی از دو روز پیش حال مساعدی نداشته و تنها مقداری آب نوشیده گفته بود: “افشین را به صورت اورژانسی به بیمارستان منتقل کردند چون به طور ناگهانی حالش بسیار وخیم شد.”
مشکلات تنفسی افشین سهراب‌زاده زندانی سیاسی و مبتلا به سرطان زندان میناب پیشرفت کرده و وضعیت سلامت این زندانی وخیم‌تر و دچار ترشحات خونی در سرفه هایش شده.
این زندانی در شب اول خردادماه به مرز خفگی رسیده بود. به طوری که ناچارا سه عدد اسپری اکسیژن مصرف کرد.
در این زندان مدت ۵ ماه است که پزشک در بهداری حضور ندارد.
بر اساس اسنادی که هرانا به آن دست یافته مسئولان زندان بیماری “سرطان روده” افشین سهراب زاده، زندانی سیاسی را تایید می کنند، ریاست زندان میناب در این اسناد صراحتا اشاره می کند آقای سهراب زاده دست کم یکبار از مرگ حتمی ناشی از بیماری نجات یافته است. این مقام مسئول بر ضرورت انتقال فوری افشین سهراب زاده به مرکز درمانی خارج از زندان تاکید می کند و همچنین خواستار این میشود که آقای سهراب زاده ادامه حبسش را در زندان بزرگتر و مجهزتری سپری کند.
در تاریخ ۳۰ اردیبهشت‌ماه سال جاری، چهارده سازمان مدافع حقوق بشر با انتشار بیانیه ای مشترک، نگرانی خود را از شرایط افشین سهراب زاده، زندانی سیاسی مبتلا به سرطان که بصورت تبعیدی محکومیت ۲۵ ساله خود را در زندان میناب می گذراند اعلام کردند. این سازمانها با بر شمردن موانع و محدودیتهای افشین سهراب زاده برای برخورداری از رسیدگی های پزشکی، سلامت و جان او را در معرض تهدید دانستند و از نهادهای مسئول خواستند بنا بر معاهدات حقوق بشری و قوانین داخلی دسترسی وی به خدمات پزشکی و برخورداری ایشان از یک دادرسی علنی و عادلانه را فراهم کنند.
آقای سهراب زاده که یک بار در اعتراض به عدم اعطای مرخصی پزشکی در ۲۳ فروردین با دوختن لبانش دست به اعتصاب غذا زده بود و اکنون نیز دچار مشکلات تنفسی و خونریزی داخلی شده است با احتساب بیماری پیشرفته و عدم رسیدگی پزشکی هر روز یک‌گام به مرگ نزدیک‌تر می‌شود.
هرانا پیش تر گزارش کرده بود، روز جمعه سوم اردیبهشت‌ماه سال جاری، افشین سهراب‌زاده در پی وخامت اوضاع به بهداری زندان منتقل شد و پزشک بهداری نامه اعزام وی را صادر کرد اما مسئولین حفاظت زندان میناب از اعزام وی جلوگیری کردند. این اقدام موجب اعتراض زندانیان و حتی مسئول بند مربوط شد.
وزن این زندانی سیاسی که از سرطان روده و خونریزی شدید داخلی رنج می برد به ۴۰ کیلوگرم رسیده و هر روز وضعیت او خطرناک تر می‌شود اما برخلاف نظر پزشکان معالج، همچنان مسئولین قضایی، دادستان میناب و مسئولین زندان این شهر از اعزام وی به بیمارستانی خارج از استان هرمزگان جلوگیری می‌شود.
شایان ذکر است، چندی پیش سازمان عفو بین الملل در بیانیه ای با عنوان «زندانی در نیاز مبرم به رسیدگی پزشکی» خواستار اقدام فوری در مورد وضعیت افشین سهراب زاده زندانی سیاسی محبوس و تبعیدی در زندان میناب شد که از بیماری وخیم گوارشی و مشکلات تنفسی رنج می برد. اما با این وجود هنوز اقدامی صورت نگرفته است.
هرانا پیش تر گزارش کرده بود علیرغم پیگیری های خانواده سهراب زاده اوایل تابستان سال ۹۴ با پرداخت مبلغ ۴ میلیون تومان، این زندانی جهت درمان پزشکی به زندان اوین منتقل شده بود، پس از چند ماه و بدون هیچ رسیدگی پزشکی به وضعیت وی به علت بالا بودن هزینه درمان (حدود ۷۰ میلیون تومان) و عدم توانایی پرداخت این مبلغ توسط خانواده وی به زندان میناب بازگزدانده شد، بازگرداندن این زندانی به محل سابق نیز برای خانواده اش مبلغ ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان هزینه در پی آورد.
افشین سهراب زاده سال ۹۴ تحت عمل جراحی روده قرار گرفت، این عمل ناموفق عفونت منجر به خونریزی داخلی را برای وی در پی آورد.
سال ۹۳ خانواده وی اقدام به تودیع ۲۰۰ میلیون تومان وثیقه جهت اعزام وی به مرخصی کردند که با عدم موافقت زندان میناب مواجه شد، آنها مجددا در سال ۹۴ نیز جهت گرفتن مرخصی افشین سهراب زاده با گذاشتن سند درخواست مرخصی کردند که تاکنون با توجه به عدم موافقت مقامات زندان میناب، نتیجه ای در بر نداشته است.
لازم به یادآوری است با وجود هزینه های بالای درمان و دارو و ناتوانی خانواده ی افشین سهراب زاده در پرداخت هزینه ها، این زندانی به دلیل ضبط مدارک شناسایی اش در زمان بازداشت از داشتن بیمه نیز محروم مانده است.
افشین سهراب زاده متولد ۱۳۶۹ است وی در ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ بازداشت و در یک دادگاه دو دقیقه ای به اتهام همکاری با احزاب اپوزیسیون کردستان به ۲۵ سال حبس در تبعید محکوم شد که این حکم در دیوان عالی کشور نیز تایید شده است.

سازمان ملل: شلاق زدن در ایران غیرانسانی، ظالمانه، تحقیر آمیز و خلاف قوانین بین المللی است

سازمان ملل متحد، جمهوری اسلامی ایران را به خاطر شلاق زدن به ۳۵ دختر و پسر جوان که در یک مهمانی شرکت کرده بودند، محکوم کرد.
به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از صدای آمریکا، پنجشنبه گذشته، اسماعیل صادقی نیارکی دادستان عمومی و انقلاب قزوین گفت ۳۵ دختر و پسر را به خاطر شرکت در جشن فارغ التحصیلی “مختلط” که با “رقص” و نوشیدن مشروبات الکلی همراه بوده، ۹۹ ضربه شلاق زده‌اند تا “درس عبرتی” برای سایرین باشد.
اما روز سه شنبه ۱۱ خرداد ماه، سخنگوی کمیساریایی عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد، در بیانیه ای شلاق زدن این ۳۵ جوان را “غیرقابل پذیرش” خواند و گفت که این سازمان، اقدام جمهوری اسلامی ایران را “محکوم” می کند.
سازمان ملل متحد در بیانیه خود اشاره کرده است که این ۳۵ دانشجو هفته گذشته در قزوین به خاطر شرکت در یک جشن فارغ التحصیلی دستگیر و طی ۲۴ ساعت همگی شلاق خوردند.
سازمان ملل متحد می گوید طبق قوانین حقوق بشری بین المللی، به ویژه کنوانسیون علیه شکنجه، شلاق زدن ممنوع است.
سازمان ملل متحد اقدام مقامات جمهوری اسلامی را غیرانسانی، ظالمانه، و تحقیر آمیز خوانده و گفته اقدام آنها در شلاق زدن می تواند به منزله شکنجه باشد.
سخنگوی کمیساریایی عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد همچنین در بیانیه خود به شلاق زدن ۱۷ کارگر معدن در آذربایجان غربی در ماه جاری میلادی اشاره کرده است که به اخراج ۳۵۰ کارگر از یک معدن طلا اعتراض کرده بودند.
این سازمان همچنین به پرونده شلاق زدن علنی یک زن به خاطر اینکه خارج از پیوند زناشویی رابطه جنسی داشته، اشاره کرده است.
سازمان ملل متحد در بیانیه خود از مقامات ایران خواسته است که به مجازات تحقرآمیز، ظالمانه و غیرانسانی شلاق زدن پایان دهند.

چهار بار تا اعدام؛ یک بار آزادی

چهار بار تا اعدام؛ یک بار آزادی

خبرگزاری هرانا ـ داستان نوجوان محکوم به اعدامی که اعمال ماده ٩١ قانون مجازات اسلامی او را از قصاص نجات داد. محمد ١٧ ساله بود که به زندان رفت و پس از ١٣ سال، معلم قرآن، دانشجو، آرایشگر و آشپز شد. وی در طی ۱۳ سال دست کم ۴ بار تا پای چوبه دار رفت و برگشت.
به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از شهروند، «محمد» را چهار چهارشنبه، وقتی هوا تازه گرگ و میش شده بود و کلاغ‌ها، شاخه‌های نازک حیاط زندان را برای چرت زدن انتخاب کرده بودند، بردند پای چوبه دار، بردند که قصاصش کنند و حبسش را تمام و مرگ چهار بار آمد کنار آن دریچه کوچک که سلول را به آسمان باز می‌کرد و صدا زد: محمد فدایی! چوبه چهار. پسرِ اعدامیِ آن روزهای رجایی شهر را مرگ، چهار بار به سمت خودش کشید و چهار بار پسش داد. در آن ١٣‌سال طول و دراز که ١٧سالگی «محمدِ» دانش‌آموز را به «آقا محمدِ» دانشجو رساند و او را از نوجوان قتل کرده ‌تر و تازه، تبدیل کرد به جوان ورزیده‌ای که زندان، هم آرایشگرش کرد، هم معلم قرآن و هم آشپز درجه یکی که کیک‌های سفید خوش و بر و رویش را قتلی‌های رجایی شهر زیاد دوست داشتند. داستان زندان و آن ١٣‌سال اما چه شد که آمد توی زندگی بی‌سر و صدای محمدِ هیکلی و عشق باشگاهِ آن روزها و پسر سر به زیر این روزهای آزادی که ماده ٩١ قانون جدید مجازات اسلامی به او هدیه کرد؟
و چهارشنبه ‌روزی بود شاید. اول اردیبهشت ٨٣، ٢٨ صفر و نوبت شله‌زرد نذری که مثل هر‌سال از راه رسیده بود. خانواده فدایی آن روزها هنوز رباط‌کریم زندگی می‌کردند و شله‌زرد نذری‌شان در محله معروف بود. محله قدیمی آنها که از ۵٠‌سال پیش در آن زندگی می‌کردند، ٢٠ رفیق داشت؛ ٢٠ رفیقی که آن روز چهارشنبه اردیبهشتی به دو دسته تقسیم شدند و یکی از معروف‌ترین ماجراهایی را درست کردند که نتیجه‌اش فقط دامن یک نفر را گرفت: «محمد فدایی»، پسر ١٧ساله‌ای که تازه داشت دیپلمش را می‌گرفت و آن روز ظرف‌های نذری را برده و نبرده، راه باشگاه را گرفته بود تا به برنامه همیشگی‌اش برسد. حالا این پدر «محمد» است که نشسته در خانه مادرش، آن روبه‌رو و در فاصله‌ای که عکاس عکس پسرش را از کوچه‌های تنگ و باریک رباط‌کریم بردارد، از ماجرایی می‌گوید که بی‌هوا آمد و ١٣‌سال طول کشید تا برود؛ آن‌قدر طول کشید که موهایش دانه به دانه سفید شدند و بدنش با همسرش توی آب رفتن و هر روز کوچک‌ترشدن، با هم مسابقه گذاشتند. «محمد تقریبا ١٧ساله بود. اسم همه‌اش را باید گذاشت اتفاق؛ اتفاق قابل پیش‌بینی نیست. آن روز، دم دمای غروب بود که محمد رفت بیرون، موقع برگشتن یکی از دوستانش که همان صبح چاقو خریده بوده، درخیابان او را می‌بیند و می‌گوید من این چاقو را خریده‌ام، دارم می‌روم خانه دوش بگیرم، پدرم می‌بیند از جیبم برمی‌دارد، این را بگیر، غروب می‌آیم پسش می‌گیرم.» پدر «محمد» یک مرد خوش‌صحبت است؛ از آنها که وقتی ازشان می‌پرسی چه خبر، حاضرند از سیر تا پیاز همه روز را تعریف کنند، حالا اما فرق می‌کند؛ حالا حرف از آن روز اردیبهشتی که می‌شود، از آگاهی و روز بازداشت که حرف به میان می‌آید، از آن ١٣‌سال طولانی و آن چهار بار روز اجرای حکم، خون می‌دود به چشم‌هایش، لب‌ها می‌لرزند و دستانی که مدام می‌روند سراغ موهای سفید برای مرتب کردن و عرقی که از موها به پیشانی سرازیر می‌شود. پدر یک نوجوان اعدامی بودن سخت است: «آن موقع، تازه ریش مدل‌دار مد شده بود، آن بنده خدا هم از این همین ریش‌ها گذاشته بوده، بچه‌های محل مسخره‌اش می‌کنند و بعد دعوا شروع می‌شود. محمد هنوز باشگاه بوده است که آنها با هم دعوایشان می‌شود. وقتی محمد با ساکش بیرون می‌آید، صدایش می‌کنند و می‌گویند محمد توروخدا بیا کمک، محمد، جان مادرت برگرد. او برمی‌گردد و آنها را از هم سوا می‌کند و بعد چند نفری می‌ریزند سر محمد. محمد می‌گوید یادش نمی‌آید که کسی را زده باشد ولی به هرحال این اتفاق افتاده است. چاقو می‌خورد به دیافراگمش، او را به بیمارستان می‌برند و بعد از چند ساعت و البته به دلیل اشتباه پزشک جراح و نبودن فوت می‌کند. توی پرونده‌اش نوشته‌اند که چاقو به قلبش خورده ولی فردای همان شب پرستار بیمارستان به خانه ما آمد و گفت که در دعوا چاقو به قلب او نخورده و موقع عمل جراحی این اتفاق افتاده است. فردای آن روز آمدند من را بردند بازداشتگاه و محمد آمد کلانتری که از دعوا شکایت کند اما چون خانواده آن بنده خدا از قبل شکایت کرده بودند و دوستانش گفته بودند که محمد، «سعید» را زده، او را بازداشت کردند.» و بعد که حکم قصاص از راه رسید.
راستی چطور بود روزهای اجرا؟ روزهای اعدام؟
و عجب روزی بود چهارشنبه‌های اعدام. وقتی در راهرو باز می‌شد و جیرینگ و جیرینگ پابندها سالن را روی سرشان می‌گذاشتند و خواب را از سر خفتگان سلول‌های انفرادی و ساکتِ منتظر می‌پراندند؛ از سر آنها که «مرگ را دیده بودند بارها، در دیداری غمناک و مرگ را به دست سوده و زیسته بودند؛ با آوازی غمناک، غمناک» و بعد در سلول بود که باز می‌شد به تنهایی و گوشه‌ای که قرار بود بیشتر از یک شبانه‌روز به میهمانش وفا نکند؛ سلول چند درچند متری که سقفش را یک روزنه کوچک به بیرون، از بقیه دیوارها جدا می‌کرد و نگهبانانی که کم‌سن‌و‌سال‌ترها را دوست‌تر داشتند و یک روز قبل از تمام‌شدن زندگی آنها، مجالی می‌دادند برای آرامش بیشتر. دوبار حیاط اوین منتظرش بود و دوبار رجایی شهر. او چهار بار از هم‌بندی‌هایش خداحافظی کرد، از نوجوانانی که جرم زیر ١٨‌سال داشتند و بندشان از سبیل کلفت‌های سابقه‌دار جدا بود. او چهاربار روی آنها را بوسید، چهاربار رفت زیر هشت یا همانجا که ما می‌گوییم نگهبانی و با زندانبان‌ها دیده‌بوسی کرد، چهار بار دستبند و پابندهایی را دید که به دست‌ها و پاهایش قفل شدند و کندترش کردند برای حرکت، چهار بار یک شب تا صبح را با آن دلشوره و دلی خالی، تمام کرد، چهاربار چوبه دار را دید که با نسیم حیاط زندان در هوا می‌رقصید، چهاربار پای راستش را گذاشت روی سکو، یاعلی گفت و بالا رفت و چهار بار… و چهاربار طناب را دید که از گردنش بیرون افتاد و آسمان را از همیشه نزدیک‌تر بود و سکو را گذاشت تا در تنهایی خودش بماند، اما منتظر. «محمد» چهاربار تا دم سلام به مرگ رفت و چهاربار با آن خداحافظی کرد؛ تا همین حالا، تا همین این‌جا که صدای محکمش وقتی می‌خواهد از «آن شب تا صبح‌های لعنتی» بگوید، می‌لرزد و خجالت مردانه‌ای را می‌دواند میان چشم‌های براق کنجکاوش. اولین‌بار که او فهمید کار، تمام است سه‌شنبه بود؛ سه‌شنبه  ٢٨ فروردین ٨۶، یعنی سه‌سال بعد آن ماجرا. او را یک روز صدا کردند و راهی‌اش کردند به «زیر هشت» و فاصله دستبند پابندشدنش تا وقتی به اوین بیاید و انفرادی بشود آخرین جایی که باید قبل مرگ می‌دید، چند ساعت بیشتر طول نکشید. «اول من را بردند انفرادی رجایی شهر و فردایش من و یک خانم و یک آقا را سوار مینی‌بوس کردند و ما را با دستبند و پابند نشاندند کف مینی‌بوس و رفتیم اوین. آن زمان حکم‌های اعدام را در رجایی شهر اجرا نمی‌کردند، فقط اوین بود. انفرادی اوین یک اتاق کوچک بود که دستشویی و حمام داشت و پرده نداشت. یادم می‌آید آن روز آب دستشویی خیلی سرد بود و آب حمام هم از سردوشی نمی‌آمد. به نگهبان موضوع را گفتم و تاسیساتی آمد، گفت ساعت ١٢شب آب گرم می‌شود، حالا من از ساعت ٩ صبح توی سوئیتم. با خودم گفتم ‌ای بابا ولش کن، من که می‌خواهم بمیرم، چه با سرماخوردگی، چه بی‌سرماخوردگی. آب یخ را باز کردم، آن‌جا را شستم و دوش گرفتم، لباس‌هایم را پوشیدم و نشستم گوشه سوئیت. یک مقدار دعا و قرآن خواندم تا ظهر.» و بعد مهربانی نگهبان‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند. «ماموری آن‌جا بود، دید من سنم کم است، دستبند و پابندم را باز کرد، یک صندلی گذاشت روبه‌روی سوئیت و شروع کرد به جدول حل‌کردن. هی هم از من سوال می‌کرد، من هم فکرم خراب بود و او هم مدام ازم سوال می‌کرد. می‌گفت فکر کن الان آزادی، چه کار می‌کنی؟ من نمی‌دانستم باید چه بگویم، وقتی آدم می‌رود که بمیرد، دیگر نمی‌تواند به این فکر کند که ممکن است باز هم روزی بیاید که زنده باشد. خلاصه شب شد، ساعت ١١ شد که عمویم تماس گرفته بود و گفته بود ما جلوی دریم و پیغام داده بود که اینها از تو شاکی‌اند و کله‌شقی نکن و رضایت بگیر. آن‌جا فهمیدم که کار تمام است و کسی نتوانسته کاری کند. آن موقع آقای احمدی‌نژاد ساعت‌ها را جلو نکشیده بود. درحالت معمول ساعت ۵ و یکی دو دقیقه اذان صبح است، آن‌ سال ساعت چهار و یک دقیقه اذان گفتند.»
صبح‌ها صدای اذان که توی شهر می‌پیچد و از پنجره خانه‌ها به داخل سرک می‌کشد، برای خیلی‌ها نوای خوبی است. برای زندانی‌های اعدامی که قرار است، چوبه دار بعد از اذان جانشان را بگیرد اما، بلند شدن صدای اذان، دلهره‌ای است برای جان‌هایشان، دلشوره‌ای که تن را می‌خورد و تمام می‌کند. «وقتی اذان را گفتند، بغضم ترکید. تا آن موقع هنوز گریه نکرده بودم و به خودم دلداری داده بودم. خلاصه بغضم ترکید ولی رفتم دست و صورتم را شستم و گفتم چی؟ بی‌خیال. بعدش یک کاغذ آوردند گفتند وصیتنامه‌ات را بنویس. من گفتم آقا من وصیتنامه بلد نیستم بنویسم، چی بنویسم؟ گفتند شهادتین را بنویس و اگر مالی چیزی داری، تقسیم کن. دو تا برگه آ چهار گرفتم و یک خودکار. هنوز هم آنها را دارم، درخانه است. حالا شما فکر کن در آن لحظه هی حواسم را جمع می‌کردم که یک وقت غلط املایی نداشته باشم که بعدا کسی خواند نگوید چه بی‌سواد بود. دیدم نمی‌توانم شهادتین را عربی بنویسم، به خاطر همین نوشتم: «به نام خدا. شهادت می‌دهم به یگانگی و حقانیت خداوند متعال و نبوت حضرت محمد(ص) و امامت حضرت علی(ع) و ١١ فرزند برحقش.» خلاصه با بدبختی وصیتنامه را نوشتم و حالا می‌خواستم آخرش را یک طور خوبی تمام کنم. آن‌وقت‌ها در مدرسه یاد گرفته بودیم که آخر نامه‌ها بنویسیم: آرزومند آرزوهایت یا مثلا ببخشید اگر بدخط نوشتم. خلاصه هرچی فکر کردم دیدم چیزی به ذهنم نرسید و آخرسر برای آقام اینا نوشتم:   دیگر عرضی نیست، امیدوارم در سایه ایزدمنان عمری با عزت داشته باشید.» اینجاست که صدای خنده خانه مادربزرگ را برمی‌دارد؛ از آن خنده‌های خوب که بوی اسارت نمی‌دهد و بال می‌دهد برای رهایی. «وقتی وصیتنامه تمام شد، شروع کردم به از این به بعد فکر کنم. به این‌که خب الان من را می‌برند پای چوبه دار و اعدام می‌شوم، همه می‌روند وتشییع جنازه و خاک کردن و… . خب، حالا همه رفته‌اند و شب اول قبر است، خدا شاهد است که این فکرها را کردم. بعد با خودم گفتم شب اول قبر، نکیر و منکر می‌آیند و شروع می‌کنند به سوال و جواب. گفتم ‌ای داد، نکند اسم امام‌ها یادم نیاید؟ حالا شما فکر کن من که آن‌قدر مذهبی بودم، در آن لحظه اسم امام‌ها یادم نمی‌آمد. توی سلول، دعای توسل بود، برداشتم و نام ١۴ معصوم را روی کاغذ نوشتم و شروع کردم به حفظ کردن.»
اسم‌ها را حفظ کرده و نکرده، «محمد» صدای پوتین سربازانی را شنید که آمده بودند تا او را ببرند و کار را تمام کنند؛ صدای پای پوتین‌های سربازان وظیفه این‌جور وقت‌ها، بدترین صدای دنیاست، خودش می‌گوید «خدا دیگر آن روز را نیاورد»: «آنجا یک خدمتکار بود، قبل این‌که من را از سلول بیرون ببرند، آمد گفت من یک ذکر بلدم، به هرکی گفتم و آن را خوانده، رفته تا دم چوبه و برگشته. ذکر حضرت ابوالفضل بود. گفت باید ١٣٣ بار این را بخوانی. ما برای محکم‌کاری، دو تا ١٣٣ بار آن را خواندیم. بعدش از دریچه بالای سلول به آسمان نگاه کردم و شروع کردم با خدا صحبت کردن؛ این حرف‌ها را تا حالا به کسی نگفته‌ام. به خدا گفتم چی؟ گفتم خدایا من که گناهکارم، یک‌بار دیگر فرصت بده خورشید را ببینم. یک‌بار دیگر فرصت بده روی زمین قدم بزنم، جبران کنم. یک‌بار دیگر اجازه بده نفس بکشم. وقتی می‌خواستم از در بیرون بروم، آن خدمتکار آمد و  گفت: تو می‌ری و برمی‌گردی، می‌گی نه، بیا شرط ببندیم. این خط، این نشان.»
و داستان اعدام، فصل جدیدش را تجربه کرد: «رفتیم پایین؛ یک مرد و یک زن دیگر را هم آورده بودند اعدام کنند. آقام و مادرم، عمو و زن‌عمو و مادربزرگم را دیدم که حالشان بد بود. بغضم ترکید. جلوتر رفتم، به سمت چوبه‌ها؛ یادم می‌آید از در نگهبانی که وارد شدیم، دست راست، طناب‌ها آویزان بود. همان لحظه فکر کردم موقع اعدام، زیر پای آدم خالی می‌شود.» خاطره هم‌اعدامی‌ها از همان خاطره‌هاست که اگر آدم اسمشان را هم یادش برود، خاطره را نه:  «خانمی که با من برای اعدام آورده بودند، پسر شوهرش را کشته بود. مرد هم اسمش آقا نعمت بود. آنها را هم آوردند و دیدم که دور‌وبری‌ها مدام می‌روند با شاکی‌های آن دونفر حرف می‌زنند، همان موقع یک سرباز آمد به من گفت که تو هم برو با شاکی‌ات حرف بزن، رضایت بگیر. من اصلا آنها را نمی‌شناختم، گفتم چی بگویم؟ من حرف‌هایم را دیشب با خدا زده‌ام. اگر قرار باشد بمیرم، می‌میرم. بعد مامور اجرای حکم آمد، گفت تو چرا این‌جا نشسته‌ای و به سربازها گفت بفرستینش بالا، شاید شاکی‌هایش ببینند و رضایت دادند. کمی گذشت و دیدم سربازی می‌دود و داد می‌زند که بیا پایین، شاکی‌ات یک‌ماه وقت داده. تا حرف سرباز را شنیدم، از سکو پایین آمدم و سریع به آسمان نگاه کردم. یادم می‌آید اولین جمله‌ای که گفتم این بود: سلام زندگی. هوا تازه گرگ و میش شده بود. همانجا ایستادم نماز خواندم. بعدش صدای صلوات بلند را شنیدم، فکر کردم آن دو نفر را اعدام کردند، برگشتم نگاه کردم دیدم آقا نعمت و آن خانم هم رضایت گرفته‌اند. وقتی صلوات فرستادند همه کلاغ‌هایی که روی درخت بودند با هم شروع کردند قارقارکردن. یک وضعی شده بود. هوا گرگ و میش بود، کلاغ‌ها هم قارقار می‌کردند. درست مثل فیلم‌ها. آن روز هیچ‌کس را اعدام نکردند. بعد از آن هم سه‌بار همین داستان‌ها تکرار شد و از شاکی پرونده‌ام وقت گرفتم.»
چطور از پس تجربه چهاربار رفتن تا دم مرگ و برگشتن از آن برآمدی؟
«خدا خواسته بود دیگر. دعای پدر و مادرم و بستگان به من کمک کرد و شرمندگی‌اش برای من ماند. توی زندان هرکی من را بعد شب اجرای حکم می‌دید، می‌گفت تو چرا پیر نشدی؟ آخه بچه‌های ما هروقت می‌رفتن تا پای اعدام و برمی‌گشتند، یا موهایشان می‌ریخت یا سفید می‌شد و وقتی می‌آمدند چند سال روی سنشان رفته بود. از هم‌بندی‌هایم زیاد بودند کسانی که اعدام شدند. شب می‌خوابیدیم، صبح بلند می‌شدیم می‌دیدیم نیست. با خودمان می‌گفتیم چی شد خدایا؟ بعدش برایشان ختم می‌گرفتیم. بچه‌های جدید که به زندان می‌آمدند، از ما که قدیمی‌تر بودیم، از روزهای اعدام می‌پرسیدند، از این‌که چطوری می‌شود با سایه مرگی که بالای سر آدم است، این همه‌ سال زندگی کرد. برایشان یک مثال می‌زدم؛ می‌گفتم تا حالا دیده‌اید وقتایی که حاجی از مکه می‌آید؟ گوسفند را به درخت می‌بندند و بچه کوچک‌ها شب آخر به او کمک می‌کنند. فردا صبحش همه منتظرند که قانون اجرا شود. گوسفند بع‌بع می‌کند و کسی نمی‌فهمد که چه می‌گوید. بعد مرگ آدم هم همه یادشان می‌رود.»
«محمد» را چهار بار تا دم اعدام بردند و برگرداندند و «بهنود شجاعی»، نوجوان قاتلی را که داستانش شبیه «محمد» بود، ٩ بار؛ ٩ بار که بار نهمش، روز آخر شد و «بهنود»، پسری که آن سال‌ها برای خودش بین بیرون زندانی‌ها اسم و رسمی به هم زده بود، اعدام شد. «محمد» دو بار از آن چهاربار را با «بهنود» رفت که اعدام شود و چه سخت است از حرف زدن از دو یاری که یکی‌شان حالا هست و یکی نیست، دیگر هرگز نیست: «دفعه سوم که رفتم برای اجرا، قرار بود ١١نفری اعدام‌مان کنند. یادم می‌آید به خدا گفتم خدایا تو که می‌خواهی دوباره من را امتحان کنی، باز هم خودت سربلندم کن. رفته بودم روی شوفاژ و حیاط را نگاه می‌کردم. حیاط بغلی حیاط نسوان بود، بچه‌ها می‌دویدند و سر و صدا می‌کردند. در آن دو شب دو بار قرآن را خواندم. آن موقع هم تا پای چوبه دار رفتم و باز هم وقت گرفتم. آن روز با بهنود شجاعی بودیم. دو بار با هم رفتیم دم چوبه و برگشتیم ولی کلا اون چهار بار بیشتر از من پای چوبه دار رفت و آخر اعدام شد. پسر خوبی بود، خدا رحمتش کند.» و یاد دوباره می‌رود به همان بار اولی که قرار بود طناب دار، جانش را بگیرد و دیگر هیچ‌وقت پسش ندهد: «دفعه اول که با مینی‌بوس به اوین می‌رفتیم، به سرباز گفتم لااقل اجازه بده یک‌بار دیگر خورشید را ببینم و بیرون را نگاه کردم، یادم می‌آید با خودم می‌گفتم: بیرون را ببین. یکی داشت می‌رفت مدرسه. یکی با ماشینش داشت می‌رفت سرکار، یکی خرید کرده بود برای خانه‌اش. همه داشتند زندگی‌شان را می‌کردند. هیچ‌کس به فکر ما نبود. وقتی از اعدام برگشتم، دیدم باز هم همه دارند زندگیشان را می‌کنند. هی با خودم می‌گفتم الان مثلا دو روز است که من مرده‌ام، سه روز است که زیر خاکم، ولی ببین، به حال هیچ‌کس فرقی نمی‌کند.»
حالا «محمد» را کجا باید پیدا کرد؟ کجای آن بیرون که آزادی است و هرچه هست، میله ندارد و زندانی؟
و حالا چهار ماه از روز آزادی می‌گذرد؛ از آن روز که دادگاه به آزادی «محمد» رأی داد و نامش را کرد: «ماده نود و یکی»؛ همان ماده‌ای که چند سال پیش در قانون جدید مجازات اسلامی تصویب شد و به کمک خیلی از مجرمان زیر ١٨‌سال که قصاصی بودند، آمد: «در جرایم موجب حد یا قصاص هرگاه افراد بالغ کمتر از ١٨سال، ماهیت جرم انجام شده یا حرمت آن را درک نکنند یا در رشد و کمال عقل آنان شبهه وجود داشته باشد، حسب مورد با توجه به سن آنها به مجازات‌های پیش‌بینی شده در این فصل محکوم می‌شوند. تبصره- دادگاه برای تشخیص رشد و کمال عقل می‌تواند نظر پزشکی قانونی را استعلام یا از هر طریق دیگر که مقتضی بداند، استفاده کند.»
بعد چهارماه، حالا درِ خانه کوچک مادربزرگ «محمد» وقتی باز می‌شود که آفتاب رباط‌کریم از پشت‌بام‌ها فرار کرده و بچه‌های کوچه باریک خانه مادربزرگ که یک جوی قدیمی آن را به دو نصف می‌کند، صدای سرخوشی زود تمام شدن امتحان‌های خرداد، روی سر فوتبال جدی‌شان با توپ پلاستیکی پاره پاره می‌ریزد. بچه‌های کوچه «محمد» را نمی‌شناسند؛ پسری را که آن وقت‌ها، آن‌سال که چه راحت آمد و چه سخت گذشت، با رفقایش گاه به گاه توی همین کوچه پایی به توپ می‌زد و هیکل باشگاه رفته‌اش را به رخ ضعیف‌ترها می‌کشید. حالا هم با همان بدن ورزیده‌اش، با موهای فر سیاه و عینکی که یادگار زندان است، می‌نشیند آن روبرو، زیر تابلوی کوبلن قدیمی خانه مادربزرگ و از این روزها می‌گوید. از حالا که دانشجوی ترم آخر رشته «کسب و کار» دانشگاه علمی –کاربردی کرج است و روزهایش یکی بعد از دیگری، خوب‌تر می‌گذرند و باانرژی‌تر؛ «محمد» دیپلمش را در زندان گرفت و همانجا دانشگاه شرکت کرد و کلاس‌هایش را در چهاردیواری زندان گذراند. او همین تازگی‌ها ١٠٠ جلد از کتاب «ازدحام زندان‌ها» را خریده و به چند دانشگاه هدیه کرده؛ او که حالا اگر به کسی نگوید ١٣‌سال گذشته را در زندان بوده و جرمش قتل بوده، کسی حدسش را نمی‌تواند بزند؛ با آن شسته رفته حرف زدن و زندگی‌ای که از آدم‌های معمولی هم معمول‌تر است. این را پدر «محمد» خوب می‌داند؛ او همه این دو ساعتی را که از آن روزها گفته، مدام بغضش را خورده و حواسش به مادر پیرش بوده که با چادر رنگی‌اش، یواشکی اشک‌هایش را پاک می‌کند. «ما خیلی برای گرفتن رضایت تلاش کردیم. آنها می‌گفتند هرچی قانون بگوید، به ما می‌گفتند از طریق قانونی پیگیری کنین. پدر و مادرش هم دلشان نمی‌آمد محمد را اعدام کنند ولی نظرشان زیاد تغییر می‌کرد. درنهایت این خواست خدا بود، معجزه او بود وگرنه از دست ما کاری بر نمی‌آمد. این رافت اسلامی بود که شامل حال ما شد. ما هی می‌رفتیم و می‌آمدیم ولی تا زمانی که این قانون تصویب شود، خیلی زمان برد. این ماجرا ادامه داشت تا‌ سال ٩٣ که شنیدم قانون جدید تصویب شده و راه جدیدی باز شده.»
حکایت آن ١٣‌سال اما همه‌اش حکایت آن چهاربار روز اجرای حکم نیست؛ حکایت هزارها روز و تجربه است برای خودش و آن‌قدر جالب که «محمد» بعد این همه وقت هنوز از تعریف کردنشان سر ذوق می‌آید: «می‌دانید، آن‌جا زندگی من روی روال بود؛ از صبح می‌رفتم دانشگاه تا ساعت یک، بعد نهار و نماز بود و بعد می‌رفتم تمرین. سه می‌رفتم آرایشگاه تا ۵. روزها خیلی طولانی بودند. سه‌شنبه و پنجشنبه‌ها باید دعای توسل و کمیل می‌خواندم. بیشتر بچه‌ها گرفتار روزمرگی و تکرار می‌شدند ولی من خیلی کمتر. من در زندان وقت کم می‌آوردم، به بچه‌ها می‌گفتم کاش روزها ۴٨ ساعته بودند تا ٢۴ ساعته، این‌جا وقت نمی‌شود بخوابم، بچه‌ها می‌گفتند برو بابا تو هم دلت خوش است. با خودم فکر می‌کردم که دنیا همین داخل زندان است و با آن می‌ساختم.»
زندان اینها بود و روز آزادی چه داستانی داشت؟
و چهارشنبه بود که روز آزادی آمد؛ و چه روزی است روز آزادی. وقتی رفقای همی‌بندی پشت‌سرش دم گرفتند که «سلامتی آزادی» و «بری دیگه برنگردی» و بعد همه لباس‌ها و هرچه را در این ١٣‌سال جمع شده بود به دست «محمد» دادند و آن درهای بزرگ آهنی باز شد و زندان برای همیشه تمام شد.
دقیقا کی آزاد شدی؟
«١١ /١١ / ٩۴؛ یعنی چهار ماه پیش. شبی که از رجایی‌شهر آزاد شدم هم برای خودش ماجرایی داشت. خانواده‌ام آن طرف خیابان ایستاده بودند و باید از جاده رد می‌شدم. من ١٣‌سال جاده ندیده بودم، چه می‌دانستم باید چطور از جاده رد شد. دیدم پدر و مادرم آن طرف خیابان ایستاده‌اند، هی با خودم می‌گفتم ‌ای بابا اینها چرا رفته‌اند آن طرف خیابان؟ حالا ما نمردیم نمردیم، الان ماشین نزند به ما، روبروی زندان وسط جاده بمیریم. نمی‌دانید با چه بدبختی از آن جاده رد شدم. قبل این‌که بیرون بیایم، مدام به این فکر می‌کردم که الان بیرون می‌روم و کلی درخت و چمن می‌بینم. داخل زندان یک ذره علف از لای سنگ‌ها بیرون می‌زد، آن‌قدر به آن آب می‌دادم که از بین نرود.»
و بعد از دو ساعت حرف زدن سرخوشانه، بغض وقتی به صدای «محمد» می‌آید که از کسی یاد می‌کند که یادش و ماجرای کشته شدنش ١٣‌سال است که دست از سرش برنمی‌دارد: «قبل آزادی قاضی توصیه کرد که دیگر در محله خودمان در رباط کریم زندگی نکنم و بروم. الان کرج زندگی می‌کنیم. ولی وقتی از زندان بیرون آمدم سر خاکش رفتم. هم هفته اول، هم هفته پیش، هم دیروز. حالا اینها گفتن هم ندارد ولی از همان روز اول با خودم عهد کردم که هر روز برایش نماز بخوانم، هنوز هم هر صبح، دو رکعت نماز می‌خوانم. دوست دارم پدر و مادرش را ببینم ولی خب سخت است. به هرحال آنها پسرشان را از دست داده‌اند. هرچند به نظر من آن آدم‌هایی که آن روز در دعوا بودند در این ماجرا مقصرند، حتی آنها که ایستادند و کاری نکردند.» چیزی نمی‌کشد که بغض «محمد» از گلو می‌رود، آن وقت که می‌خواهد از حس و حال این روزها و تغییرات این ١٣ سالی که یک روز هم برای او مرخصی نداشت، بگوید. «الان خیلی چیزها تغییر کرده؛ وقتی آمدم این‌جا و سراغ رفقایم را گرفتم، دیدم چندنفرشان مرده‌اند و دیگر نیستند. بقیه هم هنوز آن‌قدر کار و پیشرفتی نکرده‌اند که من نکرده باشم. ولی من الان خیلی تجربه‌ها کسب کرده‌ام. من زمان آقای خاتمی رفتم زندان، هشت‌سال بعدش هم آقای احمدی‌نژاد و الان دو‌سال از دولت آقای روحانی می‌گذرد که آمده‌ام بیرون، این خودش یک عمر است و در این مدت خیلی چیزها عوض شده. رفته بودم دانشگاه ثبت‌نام کنم، مسئول ثبت‌نام می‌گفت برو دفتر پیشخوان فلان کار را بکن، من نمی‌دانستم دفتر پیشخوان چیست اصلا، گفتم به خدا من نمی‌دانم، دفتر پیشخوان کجاست.» و صدای خنده خانواده فدایی وقتی بیشتر خانه را برمی‌دارد که «محمد» بیشتر از تجربه این روزهایش می‌گوید: «الان که بیرونم باز هم یک سری سختی هست تا عادت کنم. مهم‌ترین چیز این است که بیرون را با شرایط جدید بپذیرم. مثلا نگاه می‌کنم می‌بینم که نسبت به آن سالی که رفتم زندان، تیپ مردها و زن‌ها کلی عوض شده و احساس می‌کنم که چقدر از آنها دورم. مثلا یک موقعی وقتی خانم‌ها از جلو می‌آمدند و می‌خواستم نگاهشان نکنم، پایین را نگاه می‌کردم، الان دیگر سرم را پایین هم نمی‌توانم بیندازم، همه مانتوها جلویشان باز است. نحوه زندگی‌ها عوض شده. امکانات زیاد شده است. آن وقت‌ها و قبل از این‌که به زندان بروم، می‌نشستم داخل سمند فکر می‌کردم که چقدر بزرگ است، الان که آمده‌ام بیرون هر وقت داخل سمند می‌نشینم می‌بینم که چقدر تنگ است. انگار تازه متولد شده‌ام، دارم همه چیز را از اول تجربه می‌کنم. توی تهران اصلا جا نیست آن‌قدر آدم زیاد شده است. الان دیگر خودم هم بزرگ شده‌ام. من تا سال‌ها انگشت ششم بودم؛ انگشتی که داشتنش زشت است و نمی‌شود هم آن را برید.»
زندگی «محمد» را حالا چهارماه است که دانشگاه و باشگاه پر کرده است. او همین هفته پیش برای آرایشگری امتحان داده است تا دیپلمش را بگیرد تا به‌زودی آرایشگاه بزند. هیچ‌کدام از هم‌دانشگاهی‌های «محمد»، داستان او را نمی‌دانند و این هم تجربه‌ای است برای خودش: «جالب این‌جا بود که یکی از استادهایم در دانشگاه، در زندان هم استادم بود. او البته من را یادش نمی‌آید ولی من او را شناختم. بعد جالب بود که یک روز سر کلاس قوانین و مقررات، داشت تعریف می‌کرد که دو ‌سال پیش رفته زندان و به زندانی‌ها درس داده است. جالب بود دقیقا کلاسی را داشت تعریف می‌کرد که من هم در آن بودم. خیلی خنده‌ام گرفته بود. می‌گفت: من همیشه عادت دارم سر کلاس در را می‌بندم و در زندان در کلاس را بستم ولی بعد که زندانی‌ها خودشان را معرفی کردند، دیدم که آمده ام وسط زندان با ١۵ تا قاتل، کم‌کم در را باز کردم. آن روز کلی با خودم خندیدم و هیچ‌کس نفهمید من هم یکی از آن ١۵ نفر بودم.»  «محمد» این روزها به ازدواج هم فکر می‌کند؛ به ازدواج با کسی که به قول خودش با بقیه فرق داشته باشد و شرایط او را بپذیرد؛ بپذیرد همسر کسی شود که «از پشت نیمکت‌های کلاس مدرسه بلند شد و ١٣‌سال بعد را در زندان رجایی‌شهر، بین آدم‌های جور و واجو گذراند.»
و حالا دیگر نیمه‌شب است و داستان «محمد» همچنان ادامه دارد. حالا نوبت به نشان دادن عکس‌های زندان رسیده؛ عکس‌های کسانی که اعدام شده‌اند و دیگر نیستند. آقا محرم را که قتلی بود، یک‌میلیارد دیه داد و بخشیده شد. آرایشگاهش که همیشه پر از مشتری بود و تازه تجهیزاتش کامل شده بود. اتاق‌هایی را که بیشتر شبیه به خانه‌اند تا زندان تاریک و اسم بد در رفته رجایی شهر. او فیلم روز آزادی‌اش را نشان می‌دهد؛ فیلم هم‌بندی‌هایی را که آن روز سرد، ایستاده بودند به خداحافظی و خوشحالی و ناراحتی توی صورتهایشان پیدا بود. آنها «محمد»ی را از دست می‌دادند که هم معلم قرآن‌شان بود هم آرایشگر و هم مداح‌شان؛ پسر ١٧ ساله‌ای را که زندان ٣٠ساله‌اش کرد و رفت که دیگر برنگردد؛ که دیگر هرگز برنگردد.

دستور قضایی برای پیوند عضو متهم به شاکی

دستور قضایی برای پیوند عضو متهم به شاکی

خبرگزاری هرانا ـ قاضی دادسرای ویژه سرقت دستور پیوند عضو (فک) سارق جوانی که هنگام دزدی، باعث شکستن فک شاکی شده بود را صادر کرد. به این ترتیب فک متهم جدا و به شاکی پیوند زده خواهد شد.
به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از همشهری، شاکی که پیرمرد ۷۵ساله‌ای است گاهی با خودروی پژواش مسافرکشی می‌کرد. او چندوقت پیش ۳جوان را در میدان آزادی سوار کرد تا به‌صورت دربستی به شهرک اندیشه ببرد. ۳پسر جوان اما در بین راه پیرمرد را مصدوم و با سرقت پژو و مدارکش فرار کردند. شاکی کنار جاده افتاده بود و از درد به‌خودش می‌پیچید تا اینکه یک راننده عبوری فرشته نجاتش شد و او را به بیمارستان رساند. پیرمرد تحت درمان قرار گرفت و چند روز بعد راهی دادسرای ویژه سرقت شد و به طرح شکایت پرداخت.
با شکایت پیرمرد رسیدگی به پرونده در شعبه اول دادیاری دادسرای ویژه سرقت شروع شد. شاکی چند روز پیش وقتی در برابر دادیار سیدمحمود محمدی قرار گرفت به قاضی چنین گفت: “بازنشسته هستم و گاهی به‌دلیل مخارج بالای زندگی مسافرکشی می‌کنم تا اینکه آن حادثه رخ داد. یادم است که روز حادثه یکی از سارقانی که سوار ماشینم شدند جوانی بود که یکی از پاهایش را روی زمین می‌کشید. انگار پایش شکسته بود”.
او در بین راه از من خواست توقف کنم و ‌گفت که کار مهمی دارد اما وقتی ترمز کردم مسافر دیگری که در صندلی عقب و درست پشت سرمن نشسته بود دستانش را روی دهانم گذاشت. او از من خواست حرفی نزنم و کنار خیابان توقف کنم. خیلی ترسیده بودم. دست و پایم شروع کرد به لرزیدن. با التماس از آنها خواستم تا رهایم کنند اما پسرجوان با دستانش فکم را چرخاند به حدی که از شدت درد چند دقیقه‌ای از حال رفتم.
پس از آن مجبور به توقف شدم و آنها با رها کردن من کنار جاده و سرقت ماشینم فرار کردند. داخل ماشین، مقداری پول، موبایل و مدارکم بود که به سرقت رفت. وی ادامه داد: “وقتی به بیمارستان منتقل شدم و تحت درمان قرار گرفتم پزشکان اعلام کردند که فکم بر اثر شدت ضربه‌ای که به آن وارد شده شکسته و باید عمل پیوند فک صورت بگیرد. اما فعلا به‌دلیل مخارج بیمارستان هنوز پیوند اعضا انجام نشده است”.
با این شکایت، تیمی از مأموران تحقیقات خود را در این خصوص شروع کردند و با انجام عملیات موفق به شناسایی یکی از سارقان شدند. او که سابقه‌دار بود و پیش از این به زندان رفته بود در عملیاتی غافلگیرانه دستگیر شد. به‌دنبال آن دو همدست دیگر وی نیز به دام پلیس افتادند. یکی از آنها پایش شکسته بود و هرچند مدارک محکمی علیه آنها وجود داشت اما هر سه خود را بی‌گناه می‌دانستند. با این حال در ادامه تحقیقات به سرقت از شاکی اعتراف کردند. سردسته باند که فک شاکی را شکسته بود به قاضی محمدی گفت: “با همدستی ۲نفر از دوستانم تصمیم به سرقت خودروی پیرمرد گرفتیم”.
به‌عنوان مسافر سوار ماشینش شدیم و در بین راه نقشه سرقت را عملی کردیم. وی ادامه داد: “من دستانم را روی دهان شاکی گذاشتم تا او را بترسانم حتی از چاقو هم استفاده نکردیم اما به‌خاطر ورزش، دستانم قوی است و از طرفی پیرمرد خیلی ضعیف بود و برای همین فکش شکست. من اصلا قصد شکستن فک او را نداشتم اما حاضرم برای جبران این حادثه، فکم را به شاکی اهدا کنم. پس از اقرار این سارق جوان، دادیار محمدی دستور داد تا برای جبران ضرر و زیان ناشی از جرم و با توجه به رضایت متهم، عمل پیوند فک متهم به شاکی انجام شود. با دستور قاضی، پرونده برای بررسی و انجام اقدامات لازم برای عمل اهدای عضو، به پزشکی قانونی فرستاده شده است”.

اعدام یک زندانی در ملاء عام در کوار

اعدام یک زندانی در ملاء عام در کوار

خبرگزاری هرانا ـ  صبح روز یک‌شنبه ۹ خرداد ماه، یک زندانی در ملاء عام کوار اعدام شد.
به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از حقوق بشر ایران، این زندانی “روح‌الله ظهرابی” نام داشت که به اتهام “تجاوز به عنف” به اعدام محکوم شده بود.
رسانه‌های رسمی ایران و روابط عمومی قوه قضائیه تا لحظه تنظیم این خبر از اعلان آن خودداری کرده‌اند.
منابع محلی گفتند: “ماموران حاضر در محل، اجازه عکسبرداری و فیلمبرداری به حاضران نمی‌دادند.”
گفتنی است که پیشتر در تاریخ ششم خرداد ماه نیز در استان فارس، یک زندانی به اتهام “تجاوز به عنف”، در ملاعام در شهر شیراز به دار آویخته شد.

تجمع خانواده جعفر عظیم‌زاده در مقابل مجلس در سی‌ودومین روز اعتصاب غذا

صبح روز دوشنبه (۱۰ خرداد-۳۰ می)، اعضای خانواده و شماری از دوستان جعفر عظیم‌زاده، کارگر زندانی در مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع کردند و خواهان آزادی وی شدند. آقای عظیم‌زاده از یک‌ماه قبل در اعتصاب غذای تَر به سر می‌برد و گزارش‌ها از وضعیت نامناسب جسمی او در زندان اوین تهران حکایت دارد.
به نوشته‌ی وب‌سایت "اتحادیه آزاد کارگران"، در جریان این تجمع، فردی به نمایندگی از مجلس شورای اسلامی به میان تجمع‌کنندگان آمد و نامه‌ی آن‌ها مبنی بر رسیدگی فوری به وضعیت جعفر عظیم‌زاده را جهت انتقال به هیات‌رییسه‌ی این مجلس، دریافت کرد.
بر اساس این گزارش، خانواده و دوستان آقای عظیم‌زاده اعلام کرده‌اند که در صورت بدون پاسخ ماندن خواسته‌شان، در روزهای آینده نیز تجمع خود را برگزار خواهند کرد.
جعفر عظیم‌زاده یکی از هماهنگ‌کنندگان طومار چهل هزار نفری کارگران برای افزایش حداقل دستمزدشان است که در زمستان ۱۳۹۲ خطاب به علی ربیعی، “وزیر تعاون، کار، و رفاه اجتماعی” نوشته شد. او حدود دو ماه بعد از انتشار این نامه و در آستانه روز جهانی کارگر در اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۳، توسط وزارت اطلاعات دستگیر شد و مدت ۴۶ روز را در بند ۲۰۹‌ زندان اوین سپری کرد.
این فعال کارگری در اسفندماه ۹۳ از سوی ابوالقاسم صلواتی، رییس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به سه اتهام “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور”، “اخلال در نظم عمومی”، و “فعالیت تبلیغی علیه نظام” مجموعا به تحمل شش سال حبس و ۲ سال ممنوعیت «عضویت در احزاب، گروه‌ها و دسته‌جات سیاسی و فعالیت در فضای مجازی، رسانه‌ها و مطبوعات» محکوم شد که این حکم بعد از تایید در دادگاه تجدیدنظر استان تهران، روز ۱۷ آبان ۱۳۹۴ به اجرا درآمد.
جعفر عظیم‌زاده پیش از اجرای حکم، در خردادماه سال گذشته نیز ۱۸ روز را در زندان مرکزی شهرستان اراک سپری کرده بود.